۱۱۱۱

امام قصد رفتن به مسجد برای اقامه‌ی نماز داشت. پس به دستشویی رفت. دمپایی خیس بود و جوراب حضرت خیس شد. زیر لب فحش می‌داد که وقتی خواست سیفون را بکشد فهمید آب هم قطع است! سپس به آشپزخانه رفت ولی چون کف آشپزخانه خیس بود، پخش زمین شد. نون‌هایی که داخل تستر گذاشته بود داغ شوند سوخت. با خود گفت: «You gotta be kidding me». چایی ریخت ولی قند تمام شده بود. رفت سراغ کمد لباس‌ها ولی تمام عباهایش چروک و اتو نشده بود. لایشه، همسر امام، هم که حیض بود و می‌دانست اگر از او بخواهد عبایش را اتو کند سرش را از بدن جدا می‌کند. وارد حیاط شد تا به پارکینگ برود که در همین حین سگشان، مایکل، آمد و یک پایش را روی نعلین حضرت گذاشت و شاشید! به طرز معجزه‌آسایی در همان لحظه یک کلاغ هم فضله‌ای روی ایشان انداخت. حضرت یک لحظه با خود درنگ کرد که نکند اتفاق بدی در انتظارش است و اینها همه سیگنال‌هایی الهی هستند تا ایشان را از رفتن به مسجد بر حذر دارند. حتی می‌خواستند تلفن مسجد را بگیرند تا امروز را برایشان مرخصی رد کنند، ولی یاد حرف شهید رجایی افتاد که «به نماز نگویید کار دارم؛ بلکه به کار بگویید وقت نماز است». در پارکینگ متوجه شدند که پسرشان ،عسگری، با شتر خوبه به دانشگاه رفته و ایشان باید با شتر سی‌جی ۱۲۵ به مسجد بروند. در راه به فکر این بودند که چطور عسگری را ادب کنند که به مسجد رسیدند. در مسجد در حال گرفتن وضو بودند که یکی از مسئولان حراست نزدشان آمده و گفتند که موارد مشکوکی را با x-ray در کیف ابن‌ملجم مشاهده کرده‌اند. پس خودشان به حراست رفته و به این بهانه که ابن‌ملجم از یاران گوگولی پیامبر بوده، او را آفیش کردند. ابن‌ملجم به حضرت اطمینان دادند که در کیف تنها دوربین و لوازم خبرنگاری است. چشم حضرت به حسن و حسین افتاد که در حیاط مسجد برنامه‌ی Saudi Arabia’s Got Talent را برگذار کرده و به نحوه‌ی وضو گرفتن پیرمردان نمره می‌دهند. آنها را به کناری کشیده و تفهیم کردند که اگر وسط نماز حوس بالا رفتن از کول‌شان را پیدا کنند مسئولیت‌جان‌شان را به عهده نخواهند گرفت. نماز اقامه شد. در میانه‌ی نماز فقیری به کنار امام آمد و خودش را به او می‌مالید، امام بدون اینکه نمازش را بشکند، با انگشت وسط به فقیر اشاره کردند که «سیکتیر کن بابا». بعد از آن نوبت به طبیبان سنتی چینی رسید که سوزنی که از جلسه‌ی سوزن‌درمانی قبلی در پای امام جا مانده بود بیرون بکشند؛ امام جیغ خفیفی کشید. در سجده‌ی رکعت آخر بودند که ابن‌ملجم به سمت امام هجوم برده و باسن ایشان را از وسط به دو نیم شکافتند. در همان زمان به موبایل حضرت SMSای آمد. جبرئیل SMS داده بود: «من فردا نمی‌تونم بیام، ابن‌ملجم قصد جانت را دارد، برنامه مسجد رو کنسل کن». تاریخ SMS برای دیروز بود پس امام فریاد برآورد:‌ «ایرانسل، مادرتو …»

Advertisements

1 پاسخ به “۱۱۱۱

  1. من شماهارو خوب می شناسم. الآن هرکی این مطالب رو خونده باشه از کسی که این مطالب رو گذاشته یه تصویر کفرآلود به ذهنش خطور می کنه ولی این پایان ماجرا نیست چون خدا رو خوب می شناسم. او شمارو هدایت خواهد کرد تا قدرتشو به آدمای به ظاهر مسلمونی مثل من نشون بده. عشق=خدا=عشق

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s