۱۱۰۹

شب قدر، امام نقی جهت شرکت در مراسم عزاداری علی ابن آب طالبی از بیت خارج شد. سر اولین کوچه، یک بچه‌ی خردسال به ایشان التماس کرد که یک بیضه بند شتر از او بخرد اما امام آن بچه را با خشونت از خود راند. سر کوچه‌ی دوم یک دختر نوجوان به امام پیشنهاد کرد که در ازای یک وعده غذا، شب را با او بگذراند؛ اما امام به او تشر زد: گمشو جنده! چند قدم دیگر امام به مسجد رسید و با شنیدن صدای روضه آنچنان زیر گریه زد که بهشت در یک آن به حضرتش واجب شد.

-مصائب النقی في الیلة القدر

از کتاب «روزی روزگاری سامرا»

Advertisements

2 پاسخ به “۱۱۰۹

  1. من شماهارو خوب می شناسم. الآن هرکی این مطالب رو خونده باشه از کسی که این مطالب رو گذاشته یه تصویر کفرآلود به ذهنش خطور می کنه ولی این پایان ماجرا نیست چون خدا رو خوب می شناسم. او شمارو هدایت خواهد کرد تا قدرتشو به آدمای به ظاهر مسلمونی مثل من نشون بده. عشق=خدا=عشق

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s