۹۸۸

روزی نقی (ع) با ابولاشی در مسجد نشسته بود که جوانکی را مستغرق در عوالم خود دید. نزدیک رفت و پرسید: چه می‌کنی فرزندم؟
پاسخ داد: درباره دنیا و آخرت و خدا تامل می‌کنم یابن رسولولا.
حضرت (ع) فرمودند: راستی می‌دانی اکنون در مسجد آن سوی شهر دعای عرفه می‌خوانند؟ نذری هم می‌دهند، دختر نوزاد برای صیغه کردن هم هست. خلاصه بدو تا دیر نشده!
جوان بی معطلی بدانجا شتافت.
ابولاشی پرسید: یا نقی! چرا نگذاشتی به تفکر ادامه دهد؟
حضرت (ع) فرمودند: برای ایمان، هیچ آفتی خطرناکتر از اندیشیدن نیست.

سیره نقوی، پاسداری از ایمان امت

Advertisements

1 پاسخ به “۹۸۸

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s