۹۵۴

روزی نقی بانگ برآورد: «آی مردم! در غار حراء نقرئیل بر من نازل شد و بشارت داد که من فرستاده‌ی خداوند «جبّار و قهّار» هستم! خمس و زکات بدهید که عذابی الیم در انتظار شماست!» مردم پوزخندی زده و مشغول کسب و کارشان شدند.
چند روز بعد نقی دوباره فریاد برآورد: «ایهاالناس! خدا سری پیش نزدیک پریودش بود، یه خرده تندروی کرد. ولی بطور کلی «بخشنده و مهربان» است. اگر وجوهات را بموقع پرداخت کنید، حوریان بهشتی در رودهایی از شیر و عسل منتظر شما خواهند بود…» باز مردم محل کلب به او نگذاشتند.
مجددا چند روز بعد نقی به میان مردم آمد و گفت: «اوکی بابا، خمس و زکات ندهید، بجاش برویم به کشورهای دیگر حمله کنیم. اگر به دین ما درآمدند که آنها خمس و زکات می‌دهند، وگرنه اموال و زنان و دخترانشان برای ما خواهد شد. بدرستی که خدا «خیرالماکرین» است.» جمعیت از روی تاسف سری تکان داده و به نقی پشت کردند.
این ماجرا چند بار دیگر به انحای مختلف تکرار شد، تا اینکه نقی به این نتیجه رسید که برای امرار معاش بهتر است بجای پیغمبری بدنبال یک کار شرافتمندانه باشد.

[اگر نقی در سوئیس ظهور کرده بود…]

Advertisements

1 پاسخ به “۹۵۴

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s