۹۱۷

نیمه‌های شب بود که نقی صدای پایی را از پشت بام شنید. ذوالنقار برکشید و به بالای بام رفت. مردکی ریشو با جامه‌ای سرخ دید که به زور می‌خواهد وارد دود کش شود. امام فریاد زد مردک در این نیمه شب چه می‌کنی؟ نکند از اشقیایی هستی که جدم را کشتند، با این جامه‌ی قرمزت؟
پیرمرد آرام گفت: یا نقی! سانتا کلوزم (پاپا نوئل) و برای کودکان سامرا هدیه می‌آورم چنانکه جدت علی نان به خانه بیوه زنان می‌برد.
امام نیشخندی بر لبش نشست و با چشمکی فرمود: ناقلا پس تو هم با بیوه زنان جماع میکنی؟
پیرمرد گفت: نه به نقی قسم که این کار پلیدی است. هدف من دلخوشی کودکان است.
امام با عصبانیت فرمود: اگر اینگونه است از چشمم افتادی که شنیدم جدم گفت جاهل را نبینی مگر کار بیهوده کند!

سرود کریسمس – باب اسکروج – جلد زرده

Advertisements

1 پاسخ به “۹۱۷

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s