۸۲۶

روزى نقى (ع) هوس گوشت بز نمود و به رسم داستان قربانى كردن اسماعيل، عسكرى را صدا زد که «یا پسر، رَسَنی برگیر و بیا تا به این کوه برشویم و هیزم آوریم!». چون آن دو به كوه رسيدند حضرت قدرى آب به عسكرى خورانده كارد بر گلويش نهاد و گفت: خدايا! اگر بزى برايم نفرستى عسكرى را قربانى می كنم! لحظه‌اى بعد بزى ظاهر شد، حضرت نماز شكر خواند و قربانيش كرد. سپس دو بز و سه گوسفند آمدند، حضرت شاد شد و آنها را هم قربانى كرد. ٧ گوسفند و دو سگ هم آمدند كه آنها را نيز بسمل فرمود. نقى بساط كباب را مهيا مى‌نمود كه در دور دست مردى را ديد كه عصا به دست به سمتشان می‌دود. با خود گفت: جدم موسى اينجا چه مى كند؟ در اين حال مرد فحش‌هاى ركيك نثار حضرت كرده چوبش را در هوا می‌چرخاند و به آنها نزديك می‌شد كه نقى هراسان بانگ برآورد: عسگرى! چوپان گله آمد، فرار كن!

Advertisements

1 پاسخ به “۸۲۶

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s