۸۱۱

برداشت اول:

امام در حال عبور از کوچه بود که پیرزن یهودی انبوهی از زباله‌های اتمی و فضولات بیمارستانی را روی سر حضرت ریخت. تا امام اومد بجنبه یه شیشه اسید سولفوریک هم خالی شد رو سرش. امام چند لحظه با همون وضع دوربینو نگاه کرد. بعد رو به آسمان داد زد: آقا من دیگه نیستم… چه وضعشه آخه؟ این که ایمان بیار نیست. فقط منو این وسط مچل کردین هر روز؟ برید یکی دیگه رو بیارید…

برداشت دوم: ( بعد از مذاکرات امام و خدا)

دخترک هات بلوند یهودی با بیکینی لب ایوان در حال آفتاب گرفتن است. روغن ماساژ از دستش رها شده و جلو پای امام می‌افتد.
دختر: اوا شرمنده. چیزیتون که نشد؟
امام: نه عزیزم. میخوای بیارمش بالا برات؟
دختر: آخه زحمتتون میشه… راستش من تنها موندم. کسی هم نیست پشتمو روغن بزنه…
امام: مگه من مردم؟ خودم در خدمتتم دربست…
دختر: اوا شما مسلمونا چه مهربونید… چه دین رافت و عطوفتی دارید… بیا بالا…

Advertisements

1 پاسخ به “۸۱۱

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s