۷۲۵

روزی میرحسین موسوی وارد خیمه امام نقی شد و دید ایشان درمیان دو کنیز زیباروی خوابیده‌اند و مشغول ماچ‌ماچ‌بازی بوده و دو غلام تایلندی نیز لنگ‌های مبارکشان را ماساژ می‌دهند. میرحسین سلامی کرد و نشست. امام تا او را دید فرمود: «ای میر چیزی بخواه تا ترا فراهم کنم.» میرحسین گفت: «اماما از تو می خواهم که طبق دستور آیات رحمانی قرآن این بردگان را آزاد سازی.» امام از زیر قالی یک قرآن درآورده و به سوی میرحسین گرفتند و فرمودند: «اون آیه‌ای که همچین حکمی داده رو من صد تومن می‌خرم» میرحسین گفت: «جانم به فدایت آزاد کردن بردگان از مکارم اخلاق است اما آیه‌اش را یادم نیست» امام لپ‌تاپشان را به سمت میر گرفتند و فرمودند: «این هم سایت پارس قرآن با قابلیت سرچ آنلاین» میر که از خجالت به رنگ سبز درآمده بود عرض کرد: «فعلا عینکم همراهم نیست بعدا برمی‌گردم» همینطور که میر از خیمه بیرون می‌رفت امام آهی از حسرت کشید و فرمود: «در عجبم از مردمان شجاع سرزمین پارس که زیبایی‌های فرهنگ خود را در زشتی‌های مسلک ما جستجو می کنند.»

امام نقی و حسرت‌ها

Advertisements

1 پاسخ به “۷۲۵

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s