۷۲۰

گویند که در سامرا، یک پیرزن یهودی زندگی میکرد و هر روز وقتی که امام نقی با دوستانش می‌خواست از کوچه بگذرد و به مسجد برسد بر سر امام غائط می‌ریخت.
روزی طبق معمول، نزدیک اذان ظهر، امام و چند تن از یاران آماده رفتن به مسجد شده و وارد کوچه زن یهودی شدند:
اندکی نگذشت که غائط داغی بر چهره امام نقش بست!
امام رو به یاران کرد و گفت: فردا باید به عیادت زن یهودی برویم زیرا که او مریض خواهد بود.
یاران هم انگشت به دهان تحیر گرفتند که: یابن رسولولا، آیا تو با علم لدنی‌ات فهمیدی که زن یهودی فردا مریض می‌شود؟
امام لبخندی زد و گفت: نه! از طعم غائطش فهمیدم.

Advertisements

1 پاسخ به “۷۲۰

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s