۵۴۱

امام نقی آب انگور سمی را خورده بود و در حال جان کندن بود. ابوفاکر بر امام وارد شد و از ایشان پرسید: یا نقی! آیا در زندگی خود گناهی کرده‌ای که اکنون بخواهی به آن اعتراف کنی؟ حضرت در پاسخ گفت: بلی! در سرزمین پارسیان٬ به خانه‌ی یک کافر مجوسی وارد شدم و دستها و پاها و گردنش را قطع کردم٬ اموالش را گرفتم٬ پسرانش را در بازار برده‌فروشان فروختم و زن و دخترانش را برای کنیزی برگزیدم. اما زمانیکه میخواستم با دختر شش ساله‌اش جماع کنم٬ لحظه‌ای از یاد الله غافل شدم و فراموش کردم که نام الله را بر زبان بیاورم. این تنها گناهی بود که در تمام طول عمر مرتکب شده‌ام و از بابت آن تاکنون هر شب از الله استغفار طلبیدم. ابوفاکر در حالیکه از این همه عرفان و تقوای امام نقی نعره می زد و خشتک می درید با خود فکر میکرد که اسلام چه دین انسان‌سازی است!

مثنوی مقنوی – در باب آنان که آنجای خر را می‌بینند اما باز کدو را می‌پرستند.

Advertisements

2 پاسخ به “۵۴۱

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s