۴۲۴

در زمان امام، شخصی ظهور کرده و ادعای خدایی کرد. نقی او را به محضر خود خواندند و با لبخندی تمسخرآمیز به وی فرمودند: اگر مردی ادعای خود را ثابت کن.آن وقت من از پرستش الله دست می کشم.
شخص گفت: من خدایی هستم که صبح ها خورشید را از مشرق بر میاورم و در هنگام غروب، در مغرب فرو میبرم.اگر راست می گویی به الله بگو کاری کند که فردا خورشید از مغرب طلوع و در مشرق غروب کند.
نقل است با این سخن، لبخند بر دهان امام خشکید و مانند شمقدر در پهن ماندند.و اینگونه بود که مسیر تاریخ عوض شد و از آن به بعد مردمان، آن شخص را به عنوان خدا پرستش کردند.

امام و سرقت دیالوگ حیاتی او

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s