منتخب احادیث امام نقی (۴)

شب قبل از جنگ با معتصم عباسی بود که امام یاران خود را داخل خیمه جمع کرده و به یاران گفت: ببینید، من بهتون نمی‌خوام دروغ بگم. فردا همتون در جنگ کشته می‌شید. پس حالا من چراغ رو خاموش می‌کنم. هر کس که نمی‌خواد فردا تو جنگ شرکت کنه، می‌تونه بره. پس امام چنین کرد. چراغ که روشن شد، همه‌ی یاران رفته بودند و امام خیمه را در حالتی یافت که تمام وسایل آن غارت شده بود.
امام گفت: هاها! خیلی خوب، شوخی بامزه‌ای بود. حالا دوباره چراغ رو خاموش می‌کنم، همه چی رو برگردونید سر جاش.
چراغ که روشن شد، حتی البسه و انگشتر معروف حضرت را هم ربوده بودند.
امام در حالی که برهنه وسط خیمه وایساده بود گفت: بچه‌ها بس کنین دیگه. کم‌کم داره بی‌مزه میشه. من یه بار دیگه چراغو خاموش می‌کنم…
امام خواست چراغو روشن کنه که انگار چراغ رو هم برده بودن.
———
روزی امام نقی (ع) از کوچه‌ای می‌گذشت که زنی از بالکن بر سر امام آشغال ریخت. فردا هم وقتی امام از آنجا گذر می‌کرد همین اتفاق افتاد. روز بعد نیز همین کار را کرد. اما روز‌های بعد که امام از آنجا می‌گذشتند او را ندیدند. نگرانش شدند و از یارانشان درباره‌ی او پرس و جو کردن. ایشان گفتند که آن زن مریض است و در بیمارستان بستری هست. فردای آن روز امام برای عیادت او رفتند. امام وقتی وارد اتاق شد به دقت اطراف را نگاه کرد، سپس سرم زن را کشیده و بالشتی را روی صورت زن قرار دادند.

زن از دیدار امام بسیار خوشحال شده و دست‌های خود را به اطراف می‌چرخاند. زن در نهایت از سر شوق از دنیا رفت.
——–

Hey Abbasi! Leave those kids alone!

IMAM NAGHI – Another Khesht in the Wall

——–
از حضرت پرسیده شد:آیا شما اگزیستانسیالیست هستید؟
فرمودند: خیر، من نقی هستم.

امام نقی (ع) – رد مکاتب غیر‌الهی
——–
امام در بستر مریضی و رو به مرگ بود. یاران را فراخواند تا فلان کتاب را برای او آورند. مریدان گفتند: امام، شما که در زمره‌ی مرگ هستید، کتاب به چه کار آید؟
امام پاسخ داد: فلان چیز در کتاب است که نمی دانم، بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟
یکی از یاران جواب داد: مگر خدا به شما علم لایتنهایی نداده است؟
چند لحظه سکوت برقرار شد. همه منتظر پاسخ امام بودند.
امام گفت: کون گشاد. نمی‌خوای از جات بلند شی، زر اضافی نزن.

یاران می‌خواستند نعره بزنند، ولی امام تهدید کرد اگه کسی جیکش در بیاد با پشت دست محکم می‌زنه تو دهنش
——–
امام از منزل اومد بیرون، دید اووووف چقدر مرید نشسته جلو در. حتی یکسری داشتن نوت بر‌می‌داشتن.
کم‌کم داشت باورش می‌شد که دید جوانی دوان دوان به سمتش آمده
و می‌گوید شما در برنامه‌ی Punk’d هستید.
نام آن جوان اشتون بن الکوچر بود.
امام گفت: اشتون دهنت سرویس. سپس فرمود. براستی که من punk’d شده‌ام.
——–
می‌خندی؟! باید بخوریش!
معتصم عباسی خطاب به امام نقی (ع) در هنگام خوراندن آب انگور زهرآلود
——–
انگوراش مال کجاس؟ چه مزه عنی میده.
امام نقی (ع) – لحظات آخر

Advertisements

1 پاسخ به “منتخب احادیث امام نقی (۴)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s