۳۲۸

بزبز قندی با چهره ای گرفته به مسجد وارد شد در حالیکه با پشت سُمش آب بینی اش را پاک میکرد یک راست رفت و روبروی امام نشست و با زبان فصیح عربی به امام فرمود ای پسر رسول خدا شما چرا آب بینی من را کم ارزشترین چیز دنیا اعلام کردید؟زنم همش بهم میگه دماغو، همه مسخره ام میکنند. شما پس فردا سرت رو بذاری زمین بمیری من ازت نمیگذرم، مشغول ذمبه ای، معععععععع
امام همچنان با همان لبخند همیشگی و چشمهای گشاد و حالت تعجب، بدون کوچکترین تغییری در میمیک صورت به بز خیره شده بود.
بزبز قندی که بر اثر هیجان قندش پایین افتاده بود، امام را خورد!

داستانهای امام مقوا، نسخه پی دی اف

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s