۱۹۳

روزی امام نقی به انیشتین فرمود: یا انیشتین. انیشتین رویش را برگرداند و گفت بله پسر رسول خدا. امام فرمود اول صدایم را شنیدی یا مرا دیدی؟ انیشتین گفت اول صدایتان را شنیدم. امام فرمود پس چرا می‌گویی سرعت نور از صوت بیشتر است. انیشتین از تئوری خود پشیمان شد و فورا برای اسلام apply کرد.

4 پاسخ به “۱۹۳

  1. نقل است که امام نقی هر گاه در اعمال حج به رمی جمرات می رسیدند یک بیلاخ حواله می فرمودند .

    آداب الحج – همان صفحه
    ———————————-
    روزی یک کشیش نصرانی کوتاه قد نزد نقی آمد و گفت چرا می گویی اسلام از مسیحیت برتر است ؟ نقی اشارتی فرمود و کشیش نصرانی را به نزد خود فراخواند و گفت کدام یک بلندتریم ؟ کشیش نصرانی ناگهان نعره ای جانکاه برکشید و بعد از آرام شدن شهادتین را بر زبان آورد و تا آخرین لحظه زندگی، عمر خودرا بر مسلمان کردن کوتاه قدان وقف نمود .

    السایز البدن – صفحه فهرست
    ———————————————
    روزی نقی با چهره مبدل به کاباره رفت و کاباره چی در یک نگاه او را شناخت و گفت امام نقی شما هم ؟ نقی لحظه ای هنگ کرد و سپس فرمود: آمده بودیم تا بدکاره ای را نصیحت فرماییم اما خواست خدا بود که تو نیز هدایت شوی . کاباره چی را حالتی دست داد و از هوش برفت و از آن پس نام نقی بر آن کاباره ماندگار شد .

    السکس البلدان – جلد سوم
    ———————————————-
    روزی امام نقی با اصحاب خود در حال گذر از بازار بودند که ناگهان حضرت چند لگد به هوا پراند و بعد به سرعت تا سر بازار شروع به دویدن کرد و مدتی بعد در حالی که زیر زبانی فحش خواهر و مادر می فرمودند به نزد اصحاب بازگشت . وقتی که نفس مبارکش آرام گرفت و علائم غضب از چهره اش محو شد در جواب شگفتی اصحاب فرمود : شیطان فنون زیادی می داند اما قسم به خدا که ماواشیگری ما امامان هیچ بدلی ندارد و اگر کفشهای اسپرتم را می داشتم او را به چنگ می آوردم و خواهر و مادرش را …

    فنون الامامین – جلد یک ویرایش دهم
    ———————————————
    نقل است که چون امام نقی بر منبر می شد ،اصحاب را خواب در می گرفت و از اینرو برای درمان افراد بی خواب به پای منبر ایشان مراجعه می کردند و شفا می یافتند و این تنها یکی از معجزات و کرامات بی شمار ایشان بود .

    کرامات النقی – باب الشفا
    ———————————————–
    نقل است که از همان کودکی عجایب زیادی در امام نقی (ع) مشاهده می شد به طوری که او در طفولیت رکورد دار عمل هندجاب بود و در یک دقیقه دو سه هزار بار حرکت دست انجام می داد به طوری که پدر او تقی (ع) در شگفت بود و روزی به اصحاب خود فرمود : دیر نباشد که از اعقاب این فرزند، تخمی برآید که برای دو سه هزار سال پیروان خود را در انتظار ظهور ک…ر کند .

    الفاکیات – باب هندجاب
    ———————————————————————————–
    روزی یکی از اصحاب با وضعی پریشان به نزد نقی(ع) آمد و از فقر و نداری خود زبان به شکوه گشود . امام نقی اشاره ای به پایین تنه خود فرمودند(به تخم شریفشان : یعنی به تخمم) . آن شخص به ناگاه نعره ای برکشید و سر به بیابان نهاد و تا آخر عمر به خوبی و خوشی و در رفاه زندگی کرد و دیگر کسی از او شکوه ای نشنید .

    شیخ مفید در توضیح این روایت می نویسند : مجرب است که در هنگام تنگدستی دست بر بیضتان خویش بگذارید و ده مرتبه این حدیث شریفه را به زبان عربی تکرار فرمایید تا انشاءالله رزق و روزی به شما روی آورد .

    المالیات – باب رزقیات

    ——————————————————————————
    روز عاشورا شیعیان در جوار امام نقی (ع) در حال عزاداری بودند که ناگهان نقی (ع) از خود بی خود گشته و بر سر و دست حرکات موزون تکنو را اجرا نمودند . بعد از ساعاتی امام به خود آمدند و در برابر چشمان حیرت زده دوست و دشمن بر منبر شدند و فرمودند :لعنت خدا بر کسی باد که در پیاله من پودر اکس ریخته است.

    عاشورا – باب التوهمات
    ————————————————————————
    از جنتی رضوان الله علیه نقل شده است که روزی خدمت امام نقی رسیدم و ایشان به من فرمودند که ای نمیرالمومنین ! از خدا و آفرینش بگو . عرض کردم یا ابن رسول الله ! خدا در ابتدا کودکی بازیگوش بود که یک روز تنهایش گذاشتم و وقتی بازگشتم دیدم که پدرسوخته با سوزن توپ بیگ بنگ را ترکانده و جهان شکل گرفت . امام لحظه ای در اندیشه شد و فرمودند از دایناسورها بگو (مخصوصا تیرانازاروس!) . عرض کردم یا رسول الله ! آنها مرتب تکامل پیدا می کردند و کوچک و بزرگ می شدند و همدیگر را می خوردند . از شما چه پنهان همین تیرانازاروسها دو سه باری من را هم خوردند ولی چون حالشان بد می شد سریع تف می کردند . گفت از آدم و حوا بگو . عرض کردم که خدا بعضی روزها حوصله اش سر می رفت و گل بازی می کرد . یک روز به بهشت رفتم و دیدم که صدای گریه بچه می آید و مسئولیت پرورش آن بچه را برعهده گرفتم . چون بزرگ شد کارهایی با آلتش می کرد که خدا تصمیم گرفت زنی به او عطا کند . اما همان عفریته یک روز به باغ خدا رفت و از سیبهایش دزدید و این شد که آن دو به زمین تبعید شدند . آنگاه امام نقی به شدت گریستند و گفتند از جدمان رسول الله بگو . عرض کردم جانم به فدایت ! ایشان دچار بیماری نادر صرع لب گیجگاهی بودند و مرتب توهم می فرمودند . یک روز برای اینکه از دست تمسخر مردم خلاص شود تصمیم گرفت که به غار برود و در آنجا باز هم دچار توهم شد و صداهایی شنید و چون راز خویش با خدیجه در میان نهاد فکر کرد که پیامبر شده است . امام نقی گفت : ای نمیرالمونین ! چون 1200 سال از این روز گذشت به شیعیانم بگو که من امام گمنامم و چون به زیارت علی و حسین می آیند هوای مرا هم داشته باشند و دو قدم آن طرفتر به سامرا بیایند و مرا هم زیارت کنند . به جان مادرم قول می دهم که در بهشت هر چه نصیبم شد با آنها نصف نصف کنم .

    کتاب آفرینش – راز بقا
    —————————————————————————–
    نقل است که امام نقی (ع) در کودکی هوش شگفتی داشتند به طوری که با یکبار دیدن پت و مت به راز تولید آب انگور پی بردند و رساله ای در این باب نوشتند که بعدها زکریای رازی توانست با استفاده از آن الکل را کشف کند .
    الکشفیات – نبوغ الائمه

  2. بازتاب: روزی امام نقی به انیشتین فرمود: یا انیشتین. انیشتین رویش را برگرداند و گفت بله پسر رسول خدا. امام فرمود اول صدایم را شنیدی یا مرا دیدی؟ انیشتی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s